RSS
» شوی و دانشجوی ( چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢ )
» ماجرایی از دکتر مصدق ( دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ )
» وزن اشک ( جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ )
» واما ... ( یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ )
» دوست؟! ( جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ )
» توضیح اضافه ( شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ )
» زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد ( شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ )
» شجاعت یعنی چه ؟ ( یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ )
» بیتا ( شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ )
» استقبال فوق‌العاده از قهوه نلخ ( چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ )

یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟

دکتر شریعتی



دسته بندي : شریعتی، داستان کوتاه


مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت . عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگیش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند . برای پیدا کردن کرمها و حشرات ، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز می کرد .

سالها گذشت و عقاب پیر شد . روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام ، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش ، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد . عقاب پیر ، بهت زده نگاهش کرد و پرسید : این کیست ؟

همسایه اش پاسخ داد : این عقاب است سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم . عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد . زیرا فکر می کرد مرغ است .



دسته بندي : داستان کوتاه


اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن .
دکتر شریعتی



دسته بندي : داستان کوتاه، مذهب و سیاست


استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

 شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.



دسته بندي : داستان کوتاه، عاشقانه ها، روانشناسی


وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود , شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت میکنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پرد آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست , سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود .

دخترک پاهایش را به هم زد و سرفه میکرد , ولی داروساز توجهی نمیکرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت .

داروساز جا خورد , رو به دخترک کرد و گفت : چه میخواهی ؟ دخترک جواب داد : برادرم مریض است , میخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید : ببخشید !؟ دخترک توضیح داد : برادر کوچک من , داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید که فقط معجزه میتواند او را نجات دهد , من هم میخواهم معجزه بخرم , قیمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم .

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا , او خیلی مریض است , بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است . من کجا میتوانم معجزه بخرم ؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت , از دخترک پرسید : چقدر پول داری ؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب , فکر میکنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : میخواهم برادر و والدینت را ببینم , فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد .

آن مرد , دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود .فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت . پس از جراحی , پدر نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم , نجات جان پسرم یک معجزه واقعی بود , میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 دلار!



دسته بندي : داستان کوتاه


روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

- اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
- دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.
- و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی. 

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ 
لقمان جواب داد:

- اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
- اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
- و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.



دسته بندي : داستان کوتاه


میگفت

صدای سکوت در سرتاسر دشت پیچیده بود

تا "هیس" رو خوب القا کنه

من چی بگم که امروز

همهمه پر هیاهوی همگان پتکی شد بر کله من

بدم میاد از این همه سرو صدای بیخود.



دسته بندي : داستان کوتاه


یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزیزم چند روزه مادر بزرگت مبایلشو جواب نمیده . هرچی اسمس  هم براش میزنم باز جواب نمیده . آنلاین هم نشده چند روزه . نگرانشم . چندتا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر . ببین حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی .
مادرش گفت : یا با زبون خوش میری . یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حیف که بهشت زیر پاتونه . باشه میرم . فقط خواستین برین بهشت کفش پاشنه بلند نپوشین .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بیان. می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از این پسر لوس دکتر خوشم نمیاد . یا رابین هود یا هیچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خریده از خونه خارج میشه . بین راه حنا دختری در مزرعه رو میبینه .
شنل قرمزی: حنا کجا میری ؟؟؟
حنا : وقت آرایشگاه دارم . امشب یوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری دیگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی . بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران میشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ایکبری سیندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس میان .
شنل قرمزی: برو دختره ............( به علت به کار بردن الفاظ رکیک غیر قابل پخش بود )
شنل قرمزی یه تک آف میکنه و به راهش ادامه میده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!! ماشینا جلوش نگه میداشتن اما به توافق نمی رسیدن و می رفتن . میره جلو سوارش میکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون مرتیکه ...... راه افتادیم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گیر نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرین رفت گرفتش . این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بیرون . زندگی هم که خرج داره . نمیشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابین هود نیست ؟؟؟؟ کیف اون زن رو قاپید .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کیف قاپی . جان کوچولو و بقیه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند میکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببین پت و مت هستن . سر چها راه دارن شیشه ماشین پاک می کنن . دخترک کبریت فروش هم چهار راه پائینی داره آدامس میفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به این حال و روز افتادن ؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتیول شد . بچه مایه دار شدی . بقیه همه بد بخت شدن . بچه های این دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چیه . شخصیتهای محبوبشون شدن دیجیمون ها دیگه با حنا و نل و یوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .
برگرفته از سایت گروپ تفریحات


دسته بندي : طنز، داستان کوتاه


-          « زمین سرد است و برف آلوده و تر،   

    هوا تاریک و توفان خشمناک ست،

کشد - مانند گرگان - باد، زوزه،  

   ولی ما نیک بختان را چه باک ست؟ »

-          « کنارِ مطبخِ ارباب، آنجا،  

   بر آن خاک ارّه هایِ نرم خفتن،

چه لذّت بخش و مطبوع ست، و آنگاه  

    عزیزم گفتن و جانم شنفتن »

- « و ز آن ته مانده های سفره خوردن،»  

   - «و گر آن هم نباشد، استخوانی. »

- « چه عمر راحتی، دنیایِ خوبی،  

   چه ارباب عزیز و مهربانی! »

-          « ولی شلّاق! ... این دیگر بلائی ست ... »  

    - «بلی، اما تحمل کرد باید،

درست ست این که الحق دردناک ست،  

    ولی ارباب آخر رحمش آید،

گذارد، چون فروکش کرد خشمش،  

   که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخم ها مان را و ما این -   

   محبت را غنیمت می شماریم ... »

م.امید

 



دسته بندي : داستان کوتاه، مذهب و سیاست


یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ... 



دسته بندي : داستان کوتاه، طنز


کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد. سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی .



دسته بندي : داستان کوتاه


برای تعیین رئیس، اعضاء بدن گرد آمدند

مغز بگفت که مراست این مقام که همه دستورات از من است

سلسله اعصاب شایستگی ریاست، از آن خود خواند

که منم پیام رسان به شما ، که بی من پیامی نیاید

ریه بانگ بر آورد

هوا، که رساند؟ ... من، بی هوا دمی نمانید، پس ریاست مراست

و هر عضوی به نحوی مدعی

، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوی ریاست کرد

اعضاء بنای خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند

اختلال در کار اعضاء پدیدار گشت

روز هفتم، زین انسداد جان ها به لب رسید و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به

ریاست رسید

 

نتیجه اخلاقی

چون لازمه ی ریاست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدی ریاست کند

(با پوزش از خوانندگان محترم )



دسته بندي : داستان کوتاه


پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.»

مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت:

«پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطراینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»



دسته بندي : داستان کوتاه


گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد

گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت

گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد

گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد

نتیجه اخلاقی

هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد

هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد

گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان



دسته بندي : داستان کوتاه


خرگوش از کلاغی بر سر شاخه پرسید

آیا من نیز میتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟

کلاغ پاسخ داد: چرا که نه

خرگوش بنشست بی حرکت

روباهی از ره رسید و خرگوش بخورد

-----------------------------------------------

-----------------------------------------------

نتیجه اخلاقی

لازمه ی نشستن و کار نکردن بالا نشستن است



دسته بندي : داستان کوتاه


بوقلمونی،گاوی بدید و بگفت: در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم

گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی

بوقلمون خورد و بر شاخی نشست

تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید

تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود

 نتیجه اخلاقی

با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی



دسته بندي : داستان کوتاه


سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند.

یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.

آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند.

وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!!!!!!

 



دسته بندي : داستان کوتاه، طنز


مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی پنجره اشان شست . پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین لان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با مان حالت گفت: کلاغه کلاغ. پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که لاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم.



دسته بندي : داستان کوتاه


نمی دانم چه حالی بود؟ چه حالتی بود؟ غم و شادی کلماتی بی ثمرند.ناگهان دستش را، همچون نیازی مجسم، پیش آورد و سیب را بر لبهای من گرفت و با تمام چشمهایش، از من خواست تا آن را دندان زنم.او همچون شعله ی عصیانی در برابرم زبانه می کشید و بی قرار من می سوخت. و من سکون قله کوهی را داشتم، که آتشفشان مهیبی در دلش بی تاب انفجار است.او هر دم مصمم تر و مهاجم تر و من هر لحظه مردد تر و کوفته تر. احساس گناه، عصیان، جنون، درد، ماجرا، پریشانی، اضطراب، شگفتی، هراس، سرزنش، شوق، شور، عشق...

یک باره از غیظ، تمام سیب را بلعیدم! 

شریعتی



دسته بندي : داستان کوتاه، مذهب و سیاست


گفت:"نخور، عسل و خربزه با هم نمی سازند."

نشنید و خورد، یک ساعت دیگر یارو را دید که مثل مار به خودش میپیچید.

گفت:" نگفتم نخور این دو تا با هم نمی سازند."

گفت : " حالا که این دو تا با هم ساخته اند که من یکی را از میان بردارند!"

دهخدا در ادامه عسل را تمثیلی از "اولیای دولت" و خربزه را تمثیلی از "روسای ملت" دوران زندگی خود میداند که با هم ساخته اند تا ملت را از میان بردارند.



دسته بندي : داستان کوتاه




دسته بندي : داستان کوتاه


اتومبیل مردی که به تنهایی سفر میکرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رییس آنجا گفت: "ماشین من خراب شده. آیا میتوانم شب را اینجا بمانم."

رییس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شان دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدایی که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: "ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. زیرا تو  راهب نیستی"

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.

راهبان صومعه باز هم وی را به صومعه دعوت کردند، از او پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب باز هم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.

صبح فردا پرسید آن صدا چیست. اما راهبان باز هم گفتند: " ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. زیرا تو  راهب نیستی"

این بار مرد گفت: "بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگیم را برای دانستن فدا کنم.اگر تنها راه دانستن جواب راهب شدن است، به من بگویید چگونه می توانم راهب شوم؟"

راهبان پاسخ دادند: " تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگهای روی زمین را به ما بگویی. وقتی پاسخ این دو سوال را دادی تو یک راهب خواهی شد."

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت: "من تمام نقاط کره زمین سفر کردم و عمر خود را وقف کاری که خواسته بودید کردم. تعداد برگهای گیاهان دنیا 284232371145236 عدد و تعدادسنگهای روی زمین 999129382231281219 عدد است."

راهبان پاسخ دادند: "تبریک میگوییم. پاسخهای تو کاملا درست است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان دهیم."

رییس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به او گفت: "صدا از پشت آن در بود."

مرد دستگیره را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: "کلید؟"

راهب ها کلید را به او دادند.و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود.مرد خواست تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم گشود. پشت در سنگی هم در از یاقوت سرخ قرار داشت. او باز هم درخواست کلید کرد.

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رییس راهب ها گفت: "این کلید آخرین در است".

مرد که از درهای بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه منبع صدا شد، متحیر شد. چیزی که او دید واقعاً شگفت انگیز و باور نکردنی بود...

 



دسته بندي : طنز، داستان کوتاه


مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسهراننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست دادنزدیک بود که بزنه به یه اتوبوساز جدول کنار خیابون رفت بالانزدیک بود که چپ کنهاما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شدبرای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشدسکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکنمن رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیستامروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنمآخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!"

 



دسته بندي : داستان کوتاه، طنز


زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»


زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و ی کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:

"متشکرم از طرف پدر زنت"



دسته بندي : طنز، داستان کوتاه


 دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیایان می گذشتند. آن دو در نیمه های راه بر سرموضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنان از سر خشم، برچهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت دل آزرده شد، ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد.»

 آندو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا آنکه در وسط بیابان به یک آبادی کوچک رسیدند و تصمیم گرفتند قدری بمانند و در برکه آبتنی کنند. اما شخصی که سیلی خورده بود در برکه لغزید و نزدیک بود غرق شود، که دوستش به کمک شتافت و نجاتش داد. او بعداز آنکه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره سنگی نوشت: «امروز بهترین دوستم جان مرانجات داده.»

دوستی که یکبار بر صورت او سیلی زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسید: «بعد از آنکه من با حرکت قبلم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روی شنهای صحرا نوشتی، اما اکنون این جمله را بر روی صخره سنگ حک کرده ای، چرا؟»

دوستش در پاسخ گفت: «وقتی که کسی ما را می آزارد، باید آنرا بر روی شن ها بنویسیم تا بادهای بخشودگی آنرا محو کند، اما وقتی که کسی کار خوبی برایمان انجام میدهد، ما باید آنرا بر روی سنگ حک کنیم، تا هیچ بادی هرگز نتواند آنرا پاک نماید.»



دسته بندي : داستان کوتاه


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو انسان  نیستی" .



دسته بندي : داستان کوتاه، زناشویی


همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.

وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره ....



دسته بندي : داستان کوتاه، طنز


یک ضرب المثل چینی می گوید " یک حرف می تواند ملتی را خوشبخت یا نابود می کند". بسیاری از روابط به دلیل حرفهای نابجا گسسته می شوند. وقتی یک زوج خیلی صمیمی می شوند دیگر ادب و احترام را فراموش می کنند.. ما بدون توجه به اینکه ممکن است حرفی که می زنیم طرف را برنجاند هرچه می خواهیم می گوئیم. یکی از دوستان و همسر میلیونرش از کارگاه ساختمانی بازدید می کردند. یک کارگر که کلاه ایمنی به سر داشت آن زن را دید و فریاد زد:

 - مرا به یاد میاوری؟ من و تو در دوران دبیرستان با هم دوست صمیمی  بودیم .

در راه بازگشت به خانه شوهر میلیونر به طعنه گفت :

- شانس آوردی که با من ازدواج کردی. وگرنه زن یک عمله و کارگر شده بودی.

 همسر پاسخ داد :

-  بر عکس تو باید قدر ازدواج با من را بدانی. وگرنه اون الان  میلیونر بود ، نه تو

در اکثر مواقع چنین بگو مگوهایی تخم یک رابطه بد را می کارد. مثل یک تخم مرغ شکسته، که دیگر نمی توای آن را به شکل اول در بیاوری .



دسته بندي : داستان کوتاه


در هر  رابطه ای اعتماد  بسیار با اهمیت است. وقتی اعتماد از بین برود رابطه به پایان  خواهد رسید . فقدان اعتماد به سوء ظن می انجامد، سوء ظن باعث خشم و عصبانیت میشود ، خشم باعث دشمنی می شود و این دشمنی  منجر به جدائی. یک تلفنچی یکبار بمن می گفت شخصی به من تلفن کرد. من هم گوشی را برداشتم و گفتم "واحد خدمات عمومی. بفرمائید". شخصی که تلفن کرده بود ساکت باقی ماند. او دوباره گفت :

 -          واحد خدمات  عمومی. بفرمائید  

وقتی که دیگر می خواست گوشی را بگذارد صدای زنی را شنید که می گفت :

-          آه، پس اونجا واحد خدمات عمومی است. معذرت می خواهم، من این شماره را  در

جیب شوهرم پیدا کردم اما نمی دانستم مال چه کسی است"

بدون اعتماد دوطرفه، فکرش را بکنید که اگر تلفنچی بجای گفتن "واحد خدمات عمومی" گفته بود "الو" چه اتفاقی می افتاد!



دسته بندي : داستان کوتاه


شکست، شخص نیست!

یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. روزی برای تصمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری،‌ نیاز به مشاور بود. شیوانا از شاگردان خواست تا مرد تاجر را نزد او آورند. یکی از شاگردان به اعتراض گفت: اما او یک تاجر ورشکسته است و نمی توان به مشورتش اعتماد کرد. شیوانا پاسخ داد: ...



دسته بندي : طنز، داستان کوتاه


آنچه از سوز آتش دل هر عاشق بر آید

 پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلی‌ای که شاید یک روز تو هم بشینی.
کمی اونطرف‌تر پیرمرد نشسته بود روی صندلی‌ای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و دخترک حرف می‌زدن و پیرمرد نگاهشون می‌کرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم می‌دوخت و بغض می‌کرد. یک دفعه دختر بلند شد و رفت ...



دسته بندي : داستان کوتاه

آمار بازيد
 
درباره ما
    هر کسی از ظن خود شد یار من. من یه زمین شناس دوست دار عمران و شاغل در ژئوتکنیکم. روزگارم بد نیست. شرکتی دارم حاصل از کار و تلاش. دوست شفیق کم دارم. دوستی را نه به ظاهر خوش که به دل می دانم. همرهی دارم چون گل مریم شاداب. فرزندی که بیتای زمانه است. و خودم که بلند آشیان جایگاه من است.
    ايجاد کننده وبلاگ :