عقاب

مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت . عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگیش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند . برای پیدا کردن کرمها و حشرات ، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز می کرد .

سالها گذشت و عقاب پیر شد . روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام ، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش ، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد . عقاب پیر ، بهت زده نگاهش کرد و پرسید : این کیست ؟

همسایه اش پاسخ داد : این عقاب است سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم . عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد . زیرا فکر می کرد مرغ است .

/ 3 نظر / 13 بازدید
حسین

من هم همراه اون کلاغ سژید یه اه فقط میکشم

م.س

[متفکر] [ابرو] [اوغ]