سیب

نمی دانم چه حالی بود؟ چه حالتی بود؟ غم و شادی کلماتی بی ثمرند.ناگهان دستش را، همچون نیازی مجسم، پیش آورد و سیب را بر لبهای من گرفت و با تمام چشمهایش، از من خواست تا آن را دندان زنم.او همچون شعله ی عصیانی در برابرم زبانه می کشید و بی قرار من می سوخت. و من سکون قله کوهی را داشتم، که آتشفشان مهیبی در دلش بی تاب انفجار است.او هر دم مصمم تر و مهاجم تر و من هر لحظه مردد تر و کوفته تر. احساس گناه، عصیان، جنون، درد، ماجرا، پریشانی، اضطراب، شگفتی، هراس، سرزنش، شوق، شور، عشق...

یک باره از غیظ، تمام سیب را بلعیدم! 

شریعتی

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحید

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن* هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن آپم مثل همیشه[گل]

حسین

سلام خوبی ؟ خیلی قشنگ بود هادی جان اما این تو کدوم کتابشه؟ یادم نیست اما دست مریزاد

عسلی

خیلی قشنگ بود[گل] یک باره از غیظ، تمام سیب را بلعیدم! اینجوری ما آدما خفه میشیم!!!

سارا

[دست] گل گفتی .هم تو وبت هم تو کامنتی که گذاشتی[چشمک]

الهام

احساس گناه، عصیان، جنون، درد، ماجرا، پریشانی، اضطراب، شگفتی، هراس، سرزنش، شوق، شور، عشق... و این همه، یعنی زنده بودن و زندگی... موفق باشید.

محمد رضا علیزاده باب تنگلی

دوست من سلام: پیروز باشی وسربلند. دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا با هرچه طالبی به خدا می خرم زتو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز می گشود دوچشمان بسته را می شست کاکلی به لب اب نقره فام ان بالهای نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش بر چهر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او رازی سرود وموج به نرمی از او رمید خندید باغبان که سرانجام شد بهار دیگر شکوفه کرد درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاضل از این بهار ای بس بهارهاکه بهاری نداشتم خورشید تشنه کام در ان سوی اسمان گویی میان مجمری از خون نشسته بود می رفت روز و در اندیشه ای غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود فروغ فرخزاد تهران - بهار 1334

meci

احساس گناه، عصیان، جنون، درد، ماجرا، پریشانی، اضطراب، شگفتی، هراس، سرزنش، شوق، شور، عشق...چه ترکیب جالبی

سارا

[گل][گل][گل] سه شاخه گل تقدیم به شما که همیشه عالی هستین[دست] [خداحافظ]