گفتن و خود نانمودن

این همه رویای شیرین تا به کی

وآن همه کردار چرکین تا به کی

 

در خفا ظلم و ستم با نفس خویش

ظاهری چون نور باقی تا به کی

 

در ضمیرت قصد نیکی میکنی

لکن این کردار خامی تا به کی

 

در امل حال خوشی چون پادشه

در عمل آشفته حالی تا به کی

 

در خیالت زندگی سر به ثریا می زند

ای عجب این ته کشیدن تا به کی

 

در نهادت نور حق چون کشته شد

اهرمن را پروراندن تا به کی

 

فانی ار حرفی زند خود واقف است

گفتن و خود نا نمودن تا به کی

٢٩/٨/٨۵-فانی

/ 4 نظر / 14 بازدید
عسلی

قشنگ[گل] و واقعی[ابرو]

فرشته

ای ول به داداش گلم

حسین

سلام هادی جان . شعر زیبایی بود فکر نمی کردم خلوتی به این زیبایی داشته باشی